SunCreaTor



منتظر تا ابد...

 

                                                                   

نبودنت بهترين بهانه است براي اشك ريختن ... ولي كاش بودي تا اشكهايم از شوق ديدارت سرازير ميشد ... كاش بودي و دستهاي مهربانت مرهم همه دلتنگيها و نبودنهايت ميشد ...كاش بودي تا سر به روي شانه هاي مهربانت مي گذاشتمو دردهايم را به گوش تو ميرساندم... بدون تو عاشقي برايم عذاب است... ميدانم كه نميداني بعد از تو ديگر قلبي براي عاشق شدن ندارم...كاش ميدانستي كه چقدر دوستت دارم و بيش از عشق بر تو عاشقم...

ميداني كه اگر از كنارم بروي لحظه هاي زندگي برايم پر از درد و عذاب ميشود... ميدانم كه نميداني بدون تو ديگربهانه اي نيست براي ادامه ي زندگي جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

 



ادامه مطلب

۱۸ شهريور ۱۳۸۹  توسط افسانه |  نظرات (0)

 

روزهای من...

حالا دیگر                                                    
نه از حادثه خبری هست
و نه از اعجاز آن چشم های آشنا
از دلتنگی ها هم که بگذریم......

تنهایی

 

تنها اتفاق این روزهای من است......                                    



ادامه مطلب

۱۸ شهريور ۱۳۸۹  توسط افسانه |  نظرات (0)

 

دنیای هردم بیل...

در اين دوران كه مجنون وعده ی ديدار با شيرين و شيرين هاي ديگر در خفا دارد

و ليلي نيز با بيژن، سر و سري دگر دارد

هواي عشق پنهاني به سر دارد

برادر تيشه ی فرهاد سيري چند ؟؟

منيژه عشوه مي آيد كه شايد ثروت شهزاده ی خود را به چنگ آرد

ولي خسرو دل آشفته ی او را نمي بيند....

در اين دنياي هردم بيل

كدامين عشق ديگر آدمي را مي برد از خاك تا افلاك ؟؟؟

كدامين عشق ؟ كدامين كشك ؟؟



ادامه مطلب

۱۸ شهريور ۱۳۸۹  توسط افسانه |  نظرات (0)

 

رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي !


رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...
تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي
تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري
و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
افسوس رفتي ... ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من و حتي ساده مثل سادگي هايم
من ماندم و يک عمر خاطره و حتي باور نکردم اين بريدن را
کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم !
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود
کاش مي فهميدي بي تو صدا تاب نمي آورد ...
رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنهاييم را ....
و من هنوز در اين خيالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟!!
که چرا تو از راه رسيدي و معناي تک تک اين ترانه ها شدي ؟!!
ترانه ها يي که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود  !
گناهت را مي بخشم ! مي بخشمت که از من دل بريدي و حتي نديدي که بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد !
نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود !
بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي !
اعتنا نکردي به حرمت ترانه ها يي که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد !
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !
به حرمت بوسه هايمان ! نه !
تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي !

قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم داد !
قصه به پايان رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ...........



ادامه مطلب

۱۸ شهريور ۱۳۸۹  توسط افسانه |  نظرات (0)

 

چرا؟!

آغوش تو؛ لبهايت ؛ دستانت ؛ گرمي پناهت مال من بود.....

چرا آنها را به كس ديگر بخشيدي؟

تو تمامي مال مني.

چرا خويش را به همه كس ميسپاري؟

با خود نمي گويي شايد من تعصب دارم روي تو؟

نمي گويي شايد به من بر بخورد؟

تو با خود نمي انديشي كه روياي مرا خراب ميكني؟

چرا با كس ديگر رفتي؟

چرا دستانت را حيف كردي؟

چرا بغض صداي مرا حس نكردي؟

غربت نگاهم را هرگز نديدي.......

ترا صدا كردم هزاران بار ؛ اما حتي يك بار هم نشنيدي.......

من براي تو گريستم ؛ تو براي من حتي لحظه اي نيز نخنديدي !!!



ادامه مطلب

۱۸ شهريور ۱۳۸۹  توسط افسانه |  نظرات (0)

 

صداي پاي يار.......

                                                                                                                   

 

هر از گاهي صداي پايي را در خلوتگاهم احساس ميكنم و ميپندارم كه يار است....

                                مي آيد و آهسته زين كوچه ي ما ميگذرد...

ولي نميدانم چرا به هنگام رفتن اثري از خود بر جاي نميگذارد...............



ادامه مطلب

۱۸ شهريور ۱۳۸۹  توسط افسانه |  نظرات (0)

 

لعنتی


باز اين روزاي لعنتي مزخرف ...

حس ميكنم يه كاميون بهم زده ، هم به خودم هم به اعصابم !!

ترجيح ميدم يه چند روزي گم و گور بشم ........



ادامه مطلب

۱۸ شهريور ۱۳۸۹  توسط افسانه |  نظرات (0)

 

این روزها...


                                                               

 

اين روز ها جور ديگر ميبينم تورا..
چرا که قلبم بيدار گشته...
صدايت آن چنان گرم و گيرا مرا بسوي خود خواند که طنين سرد تنهايي را به باد فراموشي سپردم...
تو را حس مي کنم...
از اعماق وجودم...
هر زمان که قلبم نام تو را هجي مي کند ,
نفسهايم به شماره مي افتد...
نفسهايت را مي خواهم...
چگونه نامت را صدا زنم
که زبانم ياراي جاري شدن داشته باشد..     
پس

سکوت مي کنم...
سکوت...تا نسيم خوش انفاست مرا در بر گيرد...
محو نگاه مهربانت ميشوم تا در هجوم صداقت کلام بي صدايت فنا شوم...
مرا غرق در بوسه هاي مهربانيت کن
نفسهايت جان من است..
شيشه عمرم حرم انفاس مسيحايي توست.
تو را دوست دارم عمر من.



ادامه مطلب

۱۸ شهريور ۱۳۸۹  توسط افسانه |  نظرات (0)

 

تولدم مبارك...

 

                                                                

و افسانه نام دختري بود
كه دوازدهم اسفند به زمين گفت سلام و  

موهايش را ول كرد در باد
و بعد
هر چه بادا باد…....                                                               
                           فونت زيبا ساز
                                                                                                       



ادامه مطلب

۱۸ شهريور ۱۳۸۹  توسط افسانه |  نظرات (0)

 

ماجراي دخترك و رودخانه

دو نفر كه ادعاي معتقد بودن داشتند و مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد. 

وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. يكي از انها بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.

آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام دوستش   كه ساعت ها سكوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»

او  با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد:« من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني

ادامه مطلب

۱۷ دى ۱۳۸۸  توسط افسانه |  نظرات (1)

 


سلام سروراي من,چطوريد؟؟خوش ميگذره؟؟؟ به كلبه ي فقيرانه ي ما خوش اومدين,,, خوش باشين اينم id من ميتونين كاراتونو به ما بگين.... suncreator_aa ............... دنبالم نيا ، آواره ميشي !!!
suncreator_aa
عرفاني
سخنان بزرگان
Nice picTure(عكس زيبا)
اس ام اس(sMs)
علمي
در وصف خدا
مدل موي زيبا
مدل لباس شب
مدل لباس زمستانه
مطالب طنز
اشعار ما
طنز كارتوني
آرايشي
اعجاب دنياي ما
مدل لباس نامزدي
دانلود موسيقي
ازدواج هاي عجيب در مكان هاي عجيب تر
مطالب جالب
آرايشگاه دخترونه
مدل شلوار جين زنانه
مدل پالتو دخترانه و زنانه
مدل شلوار زنانه
مدل پالتو زمستاني با رنگ سال
مدل لباس زمستاني دخترانه
مدل مانتو و پالتو جديد
مدلهاي لباس اسپرت
مدل مو زنانه
مدل كفش عروس
مدل لباس 12
مدل هاي مو (مخصوص بانوان)
مدل تاپ زنانه
مدل تاپ زنانه سري 2
مدل پيراهن مهماني زنانه
انواع خازن
انواع مدل مو
انواع لباس شب
زيبا ترين بانوان جهان
ده مدل موي سال 2009
آرايش چشم
انواع تست
شانس چيست؟
كاغذ ديواري عاشقانه
بياين ... جالبه

 

 

 

map

 

 

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ]

 

RSS 2.0
blog theme design
گوگل سایت مپ
salama